از غذای شام فهمیدیم که داریم میرویم جلو
نگاه کردم، یکی از هواپیماها داشت سقوط میکرد. آن روز، ما را عاطل و باطل، تا غروب همان جا معطل کردند! معلوم نبود منتظر چه هستیم؛ ولی بالاخره هر چه بود از غذای شام فهمیدیم که داریم میرویم جلو! تن ماهی و نوشابه دادند. به گزارش حیات، روز اول، راه چندانی نرفته بودیم که ما را برگرداندند؛ ولی باز هم روز دوم سوار کمپرسی ها شدیم و رفتیم تا خط مقدم. توی کمپرسی ها نمیشد حتی به راحتی نفس کشید. هنگام پیاده شدن، سرو کله هواپیماها پیدا شد.
- متفرق بشین.
از ماشین ها پریدیم پایین و فاصله گرفتیم. خودمان را دوان دوان رساندیم تا کانال ها و تا غروب، همانجا ماندیم. شب هنگام، وقتی بی سیم ها شروع کردند به خش خش کردن و پیام دادن، ما هم بلند شدیم و قرار شد پیشروی کنیم. ستارههای شلمچه، رنگ خون داشتند و رویشان نمیشد زمین را نگاه کنند. بچهها زمزمهکنان پیش رفتند. ستوان «حیدری» گاهی برایمان نخودچی کشمش میداد و دستی بر سر و رویمان میکشید. هر وقت هم خمپارهای آن نزدیکی ها میافتاد، بدون آنکه سنگر بگیرد و به فکر خودش باشد، مراقب بچهها بود و هی داد میزد: «چیزی که نشد؟ کسی که زخمی نشده؟»
در میان راه، نیروهای گردان های دیگر را میدیدیم و تانک های خودی و عراقی و جاده خاکی و خاکریزها را. شادی غریبی توی رگهمایمان جریان داشت.
گفتند: «برادرها وایستند.»
توقف کردیم. - «فعلا همین جا میمونیم.»
با «حبیب امیر ناصری» کیسه خواب را باز کردیم و درست در سینه یک تپه خاکی سنگر گرفتیم. صحبتمان گل انداخته بود. آسمان، روشن از منور و تیرهای رسام بود. و ما چشم به ستارهها دوخته بودیم که یک خمپاره 81 کنارمان منفجر شد و آب گودال را چند متر پرت کرد بالا و اطراف. خیس خیس شدیم. فورا کیسه خواب را کشیدیم روی صورتمان و سر و صدای بچه ها بلند شد.
تقریبا ساعت 3 صبح بود که بیدارمان کردند و برگشتیم توی کانال قبلی. دو نفری، یک پتو گرفتیم و خواب آلود، پشت به هم خوابیدیم. کلافه شدم: پتو را یا «حبیب» میکشید روی خودش یا من. اصلا نفهمیدیم کی صبح شد؟
- الله اکبر. زدنش.
پتو را کنار زدم و نگاه کردم. یکی از هواپیماها داشت سقوط میکرد. آن روز، ما را عاطل و باطل، تا غروب همان جا معطل کردند! معلوم نبود منتظر چه هستیم؛ ولی بالاخره هر چه بود از غذای شام فهمیدیم که داریم میرویم جلو! تن ماهی و نوشابه دادند. «رضا شامیزاده»(1) گفت: «اینطوری که ما میخوریم. شب دخلمان را میآورند!»
گفتم: «نه ان شاءالله ما دخلشونو می آوریم.» همان طور که حدس میزدیم، نیمه شب حرکت کردیم. قرار بود چند تا از پل های مهم دشمن را همزمان با نیروهای گردان تخریب، منهدم کنیم. ستون ما سوار «خشایار» شد و پیش رفتیم. هنگام سوار شدن، چیزی نمانده بود که «جیب» زیر خشایار له شود. با زرنگی، خودش را کشید کنار و سوار شد. بدجوری ترسیده بود. هر لحظه خمپارهای کنارمان میافتاد و خشایار میپیچید به چپ و راست و همین طور رفتیم تا پشت خاکریزی که این طرفش ما بودیم و آن طرفش عراقی ها. تانک ها داشتند در پشت خاکریز آماده شلیک میشدند. همان جا توجیه شدیم. حدود سی نفر باید خاکریزهای خودی را رد میشدیم و غافلگیرانه میزدیم به قلب دشمن. با خیزهای سه ثانیه، سریع جلو میرفتیم. کمی جلوتر، از سمت چپ، ما را بستند به دوشکا و توپ و تانک. همه، زمین گیر شدیم. تیرها، خاک زیر پایمان را سوراخ سوراخ میکرد و کمانه میکرد. چشمهایم را برای یک لحظه بستم. بلند شدم و دویدم. در خیالم، خودم را میدیدم که هی تیر میخورم و زمین میافتم؛ اما انگار خبری نبود. تا چشم هایم را باز کردم، دیدم ایستادهام درست چند متری عراقی ها! همگی دستهایشان را بالا بردند و از ترس چیزی نمانده بود که غش کنند. با شورت و پیژاما و شلوار و ... آمده بودند بیرون و با ناباوری، ما را نگاه میکردند. ناگهان، از جایی نامعلوم، بچههای ما را گرفتند زیر رگبار و نفر جلوتر از من افتاد. سینهام از شدت درد و باروت و آتش میسوخت. خودم را پرت کردم جلو و پوتین های شهید جلویی را گرفتم بالای سرم تا تیرها توی سر و صورتم نخورد. دلم کباب شد. بی رحمها شهید را سوراخ سوراخ میکردند و هر تیر که به او میخورد، انگار بر دل من مینشست. بچهها چون شمع میسوختند. مجروح ها را جمع کردیم و بردیم عقب؛ پشت خاکریز. باز چند نفر به خون غلتیدند و عدهای هم توی منطقه جا ماندند. «حبیب» گوشش زخمی شده بود. وقتی دست کشیدم، دیدم خون گرمی از گوشش سرازیر شده. داشتیم میکشیدیم پشت خاکریز که دیدم یکی از بچهها در سیم خاردار گیر کرده است. ایستادم.
- آهای اخوی! هل نشو. دست و پایت را یکی یکی رد کن.
با دیدن من، امیدی توی صورتش موج برداشت. خود را از سیم ها خلاص کرد و به ما رساند. همگی جمع شدیم کنار یک ساختمان عراقی. از همه طرف گلوله تانک و تیرهای عراقیها بر سر و رویمان میبارید. بچهها کلافه شده بودند. از راست که میزدند، میرفتیم طرف چپ و از چپ که می زدند، میدویدم طرف راست. ساختمان شکاف های بزرگی داشته بود و هر چند لحظه ممکن بود یک طرفش روی سرمان بریزد.
- بچهها! یکی یکی و دو تا دو تا بروید.
بعضیهاشان افتادند و بعضیها خودشان را رساندند پشت خاکریز. من و دوستم، آخرین نفرها بودیم که خودمان را پرت کردیم پشت خاکریز. صدای ملتمسانهای مرا متوجه خود کرد: «تو رو خدا وایستید. صبر کنید ما هم بیاییم.»
امدادگری داشت مجروحی را باند پیچی میکرد.کمکشان کردم بیایند عقب. مجروح را شناختم؛ «رسول ذبیحی» بود. پشت بدنش کاملا سوخته و زخمی شده بود. خاکریز دوم را رد شدیم و متوجه شدم تعداد بچهها کم است. نگرانی و ناراحتی، عذابمان میداد. میدانستم که چند متر جلوتر، بچهها غرقه در خون خود، منتظر کسی هستند که لااقل جنازهشان را دربردارد. به «علیرضا» گفتم:
- بیا بریم ستوان حیدری(2) رو پیدا کنیم. اون پدر همه ما بود.
- چطوری بریم؟ مگه نمیبینی؟
راست میگفت. نمیشد در آن وضع جلو رفت. و ما ماندیم و بچهها که در چند متری ما سوختند و پر پر شدند.نگاهم روی «جعفر محجل والا» که کنارمان نشسته بود، یخ زد. به دسته آر پی جی تکیه داده بود و انگار اصلا پیش ما نبود. گفتم: «چته جعفر؟ حالت خوب نیست؟»
نگاهمان کرد و گفت:
- نه، طوری نیست. فقط مثل اینکه ... رفتنیام.
برای آخرین بار نگاهش کردم. چیزی نامفهوم در وجودش موج میزد(3) داشتم واقعا دیوانه میشدم. بلند شدم و دنبال تفنگ سالمی میگشتم. سلاحم خراب شده بود و مجبور شدم با علیرضا برای پیدا کردن اسلحه بروم پیش بچههای لشکر «5 نصر» مشهد. توی یکی از سنگرها ولو شدم و خستگی بر جانم چنگ انداخت. پیر مردی پشت فرمان یک لودر نشسته بود و بیوقفه داشت خاکریز میزد. تیرهای دوشکا از هر طرفش رد میشد؛ اما پیرمرد عرق میریخت و کار میکرد. ما هم تشویقش میکردیم: «بارک الله دلاور پیر!»
یکی داد زد:- کمک!
دویدم طرف زخمی. ترکش توی کلاه آهنیاش گیر کرده بود و خون از سرش فواره میزد. با هر زحمتی که بود، ترکش را بیرون کشیدم و سرش را بستم. برگشتم تا دوباره کمی استراحت کنم؛ که یکی ایستاد بالای سرم و گفت: «آهای اخوی! خوابیدی چرا؟ پاشو کمکمان کن شهدا رو جمع کنیم.»
فرمانده گروهان مشهدیها بود. خستگی داشت مرا از پای درآورد. حال هیچ کاری نداشتم.
- لااقل پاشو برو پیش برو بچههای خودتون!
از جا جستم. نوجوان قد کوتاهی که پیک آنها بود، درآمد که:
- نترسید بابا، روحیه داشته باشین! بیایید برون!!
گفتم:
- برو کنار آقا پسر بذار هوا بیاد. تو حالت مثل اینکه خیلی خوشه.
آهی کشیدم و ادامه دادم:
- نیم ساعت پیش، ما بودیم که عملیات میکردیم آقا گل!برو بذار هوا بیاد.
پسرک انکار باورش نمیشد . نگاه مان کرد و رد شد. جای درنگ نبود. زخمی ها روی خاکریز داشتند «یا زهرا» میگفتند. با «حسن خوش نهاد» و «علیرضا » دویدیم برای مداوا. داشتیم یکی یکی توی آمبولانس میگذاشتیمشان که چشمم افتاد به پسر 15- 16 سالهای که کلاه آهنی بر سر و بادگیر و کوله پشتی به تن، افتاده بود توی خاکریز و روی تلی از خاک، بیحرکت مانده بود. ماتم برد. کوله پشتیاش را باز کردم و درازکش خواباندمش توی سرازیری خاکریز. گوشم را چسباندم به قفسه سینهاش؛ خبری نبود. اشک بیخبر توی چشمانم دوید. هر چقدر گشتم، توی بدنش اثری از زخم و ترکش نبود. بلند شدم و راه افتادیم طرف گردان خودمان. هوا روشن شده بود و بچهها پشت خاکریز داشتند نمازشان را میخواندند. حضور سنگین شهیدان گردان را کنارمان حس میکردیم. نخل های کمر شکسته و بیسر و بعضا سوخته و خشک، داشتند نگاهمان میکردند و اگر دقت میکردی، میشد گریههاشان را دید! در همین اوضاع و احوال، فرمانده لشکر سی و یک عاشورا - امین آقا شریعتی - آمد؛ فرماندهان را دور خودش جمع کرد و نقشه عملیات را پیش رویشان نهاد و توجیه شان کرد. بعد، رو به «مصطفی حامد پیشقدم»(4) فرمانده گردان امام حسین (ع) گفت: «آقا مصطفی! من میروم قرارگاه. تا ظهر انشاء الله مسئله این قرارگاه عراقی ها را حل کن.»
-چشم امین آقا، حتما.
آقا مصطفی این را گفت و آمد که از مقابل من رود شود. رو به من کرد و پرسید: «رسول جان! آب همراهت هست؟»
دادم خورد و دستی بر سرم کشید و رفت. از اینکه فرمانده قبلی خودم را میدیدم، خوشحال بودم. نگاهم روی اسیر کم سن و سالی که کنار امین آقا ایستاده بود، خیره ماند. از تُرکهای عراق بود و امین آقا مرتب ازش سؤال میکرد. وقتی هم میدید از جواب دادن طفره میرود گوشش را میگرفت توی دستش و میپیچاند و اسیر ترک، همراه دست امین آقا میپیچید و ناله میکرد. فرمانده لشکر ، اسیر را رها کرد و با دیدن بچهها گفت:
- چیه بابا خیره شدین؟ متفرق شین برین سر کار خودتون.
من از حرکات اسیر خندهام گرفته بود. ظهر، برای ناهار، برنج آوردند؛ توی کیسههای پلاستیکی کوچک. هر چه بود، بعد آن همه خستگی و گرسنگی چسبید، تا غروب، اوضاع کمی آرام تر شد. نزدیکی های غروب بود که دیدم «محمدرضا قلی زاده» دوان دوان آمد.
- چه خبر؟
- ... بچههای ما همهشون شهید شدند رسول! من موندم و به نفر دیگه. بقیه همهشون جا موندند...
و گریه کرد. از دیدن پر پر شدن بچهها شوکه شده بود و حال درستی نداشت. دستی به سرش کشیدم و دلداریاش دادم.بعد شروع کردیم به جمع کردن موشک آرپیجی و نارنجک و کوله امداد و چیدیمشان کنار سنگر خودمان.خورشید، در مغرب، به خون نشسته بود و بر حال ما میگریست.در همین گیر و دار، یک اسیر هم گرفتیم. بازرسیاش کردم و بعد، دستهایش را بستم و فرستادمش توی سنگر کنار خاکریز. به ترتیب نگهبانی میدادیم و دو به دو تعویض میشدیم تا حواسمان جمعتر باشد.نیمه شب، آتش دشمن سنگینتر شد؛ طوری که حتی آنهایی هم که خوابیده بودند بیدار شدند. ناگهان یک خمپاره 120 درست افتاد وسط خاکریزهای دو جداره. یکی از بچهها فریاد زد:
- امدادگر ... امدادگر... آقا مصطفی زخمی شده.
از سنگر بیرون آمدم. بسیجی کوتاه قدی بود. با عجله کشیدیمش توی سنگر خودمان. دست چپش داغان شده بود. با این حال فریاد زدم: «چه خبرته؟ مگه چی شده؟ یک کم زخمی شدن فقط! »
کار همیشگیام بود و باید روحیه میدادم و الا عذاب درد را تحمل نمیکرد. بیسیمچیاش ناله میکرد و میگفت: «تو رو خدا کمک کن. درد داره منو میکشه.»
آقا مصطفی پرسید:- امدادگر ندارین؟
گفتم: «خودم خدمتتون هستم.»
اما در دستم هیچ نبود و مانده بودم که چه کار کنم. زخمی بدجوری ناله میکرد و من سرش داد میزدم:
- خجالت بکش! مرد به این گندگی. ارمنی قان گوروب ممگر؟ ینکه اوغلانسان. اوتان! (5)
یک آمبولانس سر رسید و کسی پرید پایین: «آقا مصطفی کجاست؟»
داد زدم: «یه کوچولش اینجاست!»
دو نفر دوان دوان آمدند و زخمی را گذاشتند پشت ماشین. قدش واقعا کوتاه بود. محمدرضا درآمد که: «پسر! فهمیدی اون کی بود؟»
با تعجب گفتم: «نه، مگه کی بود؟»
از خجالت آب شدم. مرتب به خودم ناسزا میگفتم که چرا نشناخته بودمش.(6) رفتم سر پست نگهبانام. گرگ و میش صبح بود که سری به سنگر اسیر عراقی زدم. عراقی ها یک ریز آتش میریختند. بچهها میگفتند عراق حمله کرده، میخواهد آنجا را بگیرد. سلاحم را گذاشتم پشت سر اسیر عراقی و سنگیناش را انداختم روی شانه اسیر و چرخاندم. عرق کرده بود و چشمهایش داشت از حدقه بیرون میزد: «یا حسین، یا حسین» شنیدن اسم آقا، حالم را عوض کرد. پشیمان شدم. نمیدانستم با چه زبانی حالیاش کنم که کاریش ندارم. دستی به سر و رویش کشیدم و مقابل چشمش، سلاحم را انداختم زمین که یعنی : «کاری ندارم، راحت باش»برگشتم و نمازم را خواندم. بعد هم رفتم کنار سنگر بغل دستی و ناباورانه شنیدم که : «همه بچههای این سنگر شهید شدند. نصف شب بردندشان عقب.»دلم فشرده شد!صبح زود، صدای بچههای گردان به گوشم خورد: «کمک ... کمک. عراق پاتک زده.»بیمعطلی، آر پی جی را برداشتم و دویدم محور آنها. «حسن» و «علیرضا» هر کدام سه موشک برداشتند و آمدند.یکی داد زد:
- بچههای عاشورا اومدن! بارکالله بچههای عاشورا. ماشاءالله !خنده ام گرفت . پرسیدم: «کو؟ کجا هستند؟»
و با عجله،آر پی جی را شلیک کردم توی نخلستان. ساختمان داخل نخلستان منفجر شد و حمله عراقی ها تا مدتی ناکام ماند. آر پی جی دومی و سومی... را هم شلیک کردم. پنبهای توی گوش هایم نبود و گوش هایم سوت میزد. هر چه از زمین گیر میآوردم، فرو میکردم توی گوش هایم؛ تکههای گونی، چوب و خس و خاشاک. چیزی نمانده بود که خون از گوشهایم فوران کند. آر پی جی را گذاشتم زمین و چشم دوختم به تانک عراقی که توپی به سوی ما شلیک کرد. در یک چشم به هم زدن، خاکریز روی سرمان فرو ریخت و ماندیم زیر تلی از خاک. به هر جان کندنی بود، پاهایمان را از زیر خاک بیرون کشیدیم. یک جیپ مینی کاتیوشا سر رسید و لولهاش را گرفت طرف عراقی ها و با عجله و پی در پی، بر سرشان آتش ریخت.با گذشت چند ساعت، خط آرام تر شد و ما برگشتیم توی سنگرهای خودمان. بعد از ظهر، سوار بر کمپرسی ها آمدیم موقعیت شهید «اوجاقلو» و با دیدن چادرها، دلهای بچهها خون شد:
- ای از سفر برگشتگان، کو شهیدان ما؟!
قرار شد برای مدتی برویم مرخصی و یاد بچهها را در شهرهایمان زنده کنیم و برگردیم. راه افتادیم طرف تبریز. با بچهها قرار گذاشتیم برویم مشهد. جای دوستان در مشهد چه خالی بود!برگشتیم و دوباره آمدیم پادگان شهید باکری دزفول. بعد از ظهرها، پادگان حال و هوای دیگری داشت. هر کسی به یاد عزیزی در گوشهای مینشست و جای خالی شهیدان را نظاره میکرد و میگریست. صدای اذان «جعفر قصاب» که بلند میشد، گریهکنان راه میافتادیم به طرف مسجد گردان امام حسین (ع). صدای اذانشان برایم آشنا و دلنشین مینمود و خاطره بودن با بچههای آن گردان را در دلم زنده میکرد.
1- او، همان شب شهید شد.2- در همان جا مفقود شد و دیگر هیچ خبری از او نشد.3- جعفر چند ساعت بعد شهید شد.4- مصطفی درست چند ساعت بعد شهید شد.5- ضرب المثلی آذری برای کسی که با کوچکترین زخم و جراحتی ، داد و فریاد راه بیندازد!6- چند ماه بعد پس از عملیات بیت المقدس 2 رفتم سراغ آقا مصطفی برای عذرخواهی، وقتی جریان را فهمید، مهربانانه گفت:« خواهش میکنم آق رسول! بالاخره شما بودیدکه نجاتم دادید!»
*رسول زارع زاده